محمد باقر شريعتى سبزوارى
215
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
( نه به جهت توصيهها و بايدهاى اخلاقى ) تركيبات شيميايى درون خاك ، از طريق ريشه جذب مىشوند و از راه آوندها به ساقهها و برگها مىرسند . رابطهاى كه بين كلروفيل برگهاى سبز و انرژى خورشيد برقرار است از همين قبيل است ؛ يعنى رابطهاى است طبعى و جبرى . كلروفيل به كمك نور آفتاب و به وساطت آنزيمهاى گوناگون آب ، انيدريدكربنيك را به صورت پليمرهايى در مىآورد و از آنجا به نشاسته و مواد قندى بدل مىسازد . اين رابطهها خود به خود برقرار است و محكوم جبر تخلفناپذير و قانون عام علت و معلول در هستى است . البته گياه شعور ندارد ، اما مقالهء فوق مىگويد در موجودات با شعور هم قضيه به همينگونه است ؛ يعنى يك انسان هم اندامها و قوايى دارد و جبراً و ضرورتاً با محيط خود در داد و ستد است . از محيط غذا مىگيرد و به محيط ، كار پس مىدهد . تفاوتى كه هست اين است كه موجودات بىشعور ، همهء واسطههايى را ( آنزيمها ، هورمونها ، ويتامينها و مواد معدنى ) كه براى ارتباط با محيط به كار مىگيرند واسطههايى طبيعى و مادى است ، اما در موجودات با شعور نوعى واسطهء جديد هست كه به شكل موجودى طبيعى و مادى نيست ، بلكه از جنس آگاهى است . « اين واسطهء نوين ، همان ادراكات اعتبارىاند . گياه براى رسيدن به نشاسته ، كلروفيل را واسطه مىكند ، اما وساطت كلروفيل و رابطهاش ( در مجاورت نور آفتاب و ساير شرايط لازمه ) با نشاسته رابطهء جبرى است . انسان هم براى رسيدن به سيرى ، غذا خوردن را واسطه مىكند ، اما براى غذا داشتن ، پول در آوردن را لازم مىبيند و براى پول در آوردن كار كردن را ، و براى كار كردن ، مراجعه به كارفرمايان را و . . . ازاينرو آگاهانه با خود مىگويد بايد سراغ كارفرما بروم . اين « بايد » كه ادراكى ذهنى است ، واسطهاى است تا موجود زنده به مقصود خود ( مثلًا سيرى ) برسد و همچنين است در مورد هر هدف ديگر و هر بايد ديگر . ازاينرو نيازهاى طبيعى اندامها و قواى ما با به كار گرفتن آگاهى و شعور ما ، در ما « بايد » هايى به وجود مىآورند تا به كمك آنها ، نيازهاى خود را بر طرف سازند . « رابطهاى كه ميان غذا و سيرى هست ، رابطهاى جبرى و ضرورى است ؛ يعنى